تبليغاتX
خاطرات نازی خانوم

۵ روز گذشت.. نمیدونم خوشحالم که گذشته یا ناراحتم.. نمیدونم خوب گذشته یا بد.. ولی مهم اینه که گذشته و دیگه بر نمیگرده.. چند وقتی هست که حسرت روزای رفته رو نمیخورم.. چون حسرت ندارن.. چیزی برای حسرت خوردن توشون نیست..

امروزم مثل هر روز.. صبح رفتم سر کار.. امروز آقای «م» اومده بود.. امتحاناش تموم شده.. خوش به حالش که خوشه.. یه کم کار کردیم.. ظهر اومدیم خونه با بابام.. ناهار خوردیم.. یه کم اومدم پای کامپیوتر حوصلم سر رفت.. رفتم خوابیدم ساعت ۳.. اصلاْ خوابم نمیومد ولی کاری نداشتم انجام بدم.. کلافه بودم و عصبانی و بی حوصله و افسرده و ... خوابم نمیبرد ولی به زور خوابیدم.. تا ساعت ۷.. بعد هم بیدار شدم یه کم تلویزیون نگاه کردم در کانون گرم!!!!!!! خانواده!!! الآن هم که اینجام و دارم مینویسم تا شاید وفتم بگذره..

خیلی خستم.. بابت ۳ شنبه هم که با «...» بودم یه کم پشیمونم.. بعد از اون دیدار ازش بی خبرم فقط امروز ۲ تا SMS داد سوال پرسید.. یه تشکر خشک و خالی هم نکرد به خاطر دیدارمون.. یا حتی یه ذره از حسی که داشت نگفت.. فکر میکردم با این کارم خوشحالش کردم ولی.. بگذریم.. دیگه از این کارا نمیکنم.. دلگیرم..

خدایا.. خودت میدونی چی میخوام ازت هر چند که خودم نمیدونم.. خدایا کمکم کن..

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 20:46 توسط نازی |

امروز صبح هم مثل چندین صبح گذشته بی هیچ ذوقی از خواب بیدار شدم.. چند وقتی هست که صبحا که چشممو باز میکنم نمیخوام از جام بلند شم.. به این فکر میکنم که امروزم یه روزه مثل دیروز.. شاید حتی بدتر!! همه ی انرژیم گرفته میشه.. ولی به هر حال باید بیدار بشم و زندگی جریان داره.. امروز مامانم زد به در اتاقم که بیدار شم دیرم نشه.. بابام دیشب اومده بود در نتیجه امروز کارمند بودم.. یه شیر کاکائو خوردم و در عرض ۲۰ دقیقه حاضر شدم و با بابام رفتیم شرکت..

امروز هم شرکت مثل هر روز بود.. کل کارم تایپ ۲ تا نامه بود و در آوردن حساب ۴-۵ نفر از آدما و زدن ۶-۷ تا سند.. از ظهر به بعد عملاْ بی کار بودم و به قول معروف سماق میمکیدم!! از بیکاری خوابم برد.. فکر میکنم یه نیم ساعتی خواب بودم!! به زور گذروندم تا ساعت ۵ شد و ثانیه شماری برا وقتی که بابام بگه بریم خونه.. ۵.۳۰ اومدیم خونه..

تو خونه هم هنوز مامان و بابا مثل قبلن.. بابام گفت بریم یه سر به مامان بزرگم بزنیم (مامان خودش!!) مامانمم چیزی نگفت.. بابام ۲ بار بهش زنگ زد جواب نداد.. بار سوم جواب داد.. فهمیدیم رفته بوده دکتر حالش بد شده.. بابام گفت میایم یه سر بهت میزنیم.. رفتیم اونجا همسایش پیشش بود (مامان بزرگم تنها زندگی میکنه..) حال مامان بزرگمم خیلی بد بود.. گفت رفتم دکتر فشارمو گرفته گفته یه کم بالاس برو پیش دکتر قلب ببینتت!!!! مامان بزرگمم طفلی هول کرده.. ترسیده بوده.. میگفت سرم گیج میرفت.. تنها هم بوده.. میگفت تلفن هیچ کس رو هم یادم نمیومد٬ بالاخره تصمیم گرفته بیاد خونه به یکی خبر بده که چه خبره اگه لازم شد با یکی بره دکتر.. بابام کلی عصبانی شد از دست دکتری که الکی به مامان بزرگم گفته بود برو پیش دکتر قلب.. آخه مامان بزرگم قلبش هیچ مشکلی نداره.. تازه فشارشم خوب بود.. فقط چون هول شده بود یه کم حالش بد بود.. به قول بابام تو این بیمارستانای خصوصی دکترا مریضاشونو پاس میدن به هم که یه چیزی گیر همشون بیاد!! یه کم مامان بزرگمو دلداری دادیم و حالش که بهتر شد اومدیم خونه..

تو خونه بازم مامان و بابا نشستن جلوی تلویزیون و بی هیچ حرفی نگاه میکنن!!!!! منم به کامپیوترم پناه میارم.. تنهایی خیلی سخته.. خیلی..

واقعاْ امروز چه روز پر باری داشتم!! به خودم میبالم که اینقدر زندگیم پر هیجانه!!!

خدایا آرامشمو بهم برگردن.. خدایا کمکم کن.. خدایا فقط خودتو دارم.. خدایاااا...

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 22:36 توسط نازی |

طبق معمول سلام..

امروز روز خوبی بود.. امروز خوشحالم.. امروز کاری رو که نباید انجام میدادم ولی خوشحالم میکرد انجام دادم.. امروز خیلی خوشحال بودم..

دیشب که خوابیدم «...» دو بار بهم زنگ زد.. یه بار ساعت ۲ و یه بار هم ساعت ۳.. اولین بار بود که این ساعت با هم حرف میزدیم.. دلش خیلی گرفته بود.. مثل خودم.. خیلی غصه داشت.. مثل خودم.. خیلی تنها بود.. مثل خودم.. دیشب اولین بار بود که گریه کرد.. خیلی برام سخت بود.. دیشب بهم گفت که شبا خیلی دیر میخوابه.. ۳ و ۴ میخوابه.. دیشب بهم گفت که هنوز نتونسته فراموشم کنه.. مثل من.. گفت که نمیتونه فراموشم کنه.. بازم مثل من.. دیشب .. دیشب ..

صبح دوباره خودم به تنهایی و بدون کمک کسی از خواب بیدار شدم.. مامانم رفته بود ورزش.. قرار بود امروز یا با ماشین من بریم بیرون یا اینکه مامانم خودش بره بیرون و منم با ماشین خودم برم.. وقتی مامانم اومد یه کم باهاش کل کل کردم که بیا با هم بریم یه جا حوصله مون سر نره ولی قبول نکرد!! تا حالا کنار من نشسته موقع رانندگی.. منم گفتم پس خودم میرم!! نه حوصله ی تو خونه نشستن رو دارم.. و نه حوصله دارم که با تو بیام بیرون.. مامانم رفت و منم داشتم حاضر میشدم که برم بیرون.. داشتم فکر میکردم کجا برم که یاد تلفن دیشب افتادم.. ۱ ماه از آخرین باری که رفتیم بیرون میگذشت.. ۱ ماه پیش بود که رفتیم برای خداحافظی.. روز خیلی قشنگ و غمگینی بود.. قرارمون این بود که نه گریه کنیم و نه از جدایی حرف بزنیم.. قرار بود بهترین دیدارمون باشه و بود.. امروز خواستم ببینمش.. با اینکه شاید کار درستی نبود.. ولی هم من میخواستم هم اون.. پس چرا اینقدر عذاب بکشیم؟؟ اصلاْ خسته شدم از بس فکر کردم به این که اگه ما قراره به هم نرسیم پس باید همدیگرو فراموش کنیم.. ما میتونیم به هم فکر کنیم.. میتونیم به هم کمک کنیم.. میتونیم عاشق بمونیم.. میتونیم..

پس تصمیممو گرفتم و راه افتادم.. رفتم سمت محل کارش.. زنگ زدم احوال پرسی و اینا.. وقتی گفتم اونجام گفت الآن میام.. اومد.. بعد از ۱ ماه همدیگرو دیدیم.. خیلی خوب بود.. خیلی خوشحال بودم.. مثل همون روزا که تو ماشین مینشستیم و من همش میگفتم کجا برم.. یه کم تو خیابونا چرخیدیم و یه نیم ساعتی با هم بودیم بعد بردمش نزدیک محل کارش و اومدم خونه.. انرژی گرفتم.. کلی انرژی گرفتم.. خوشحالم..

بعد هم که اومدم خونه مامانم اومده بود یه کم کمکش کردم و ناهار خوردیم و بعد از ظهر هم هیچ کاری انجام ندادم.. به وقت گذرونی گذشت و بازم منتظرم تا وقت خواب بشه.. راستی بابامم امشب اومد.. فردا میرم سر کار.. خدا کنه بیکار نباشم اونجا..

 امروز خوب بود.. خوشحال بودم از با هم بودنه دوبارمون.. ولی کاش ته دلمون غصه نبود.. کاش خنده هامون از ته دلمون که میومد با یاد آوریه جدایی رو لبامون نمیماسید.. کاش خدا کمکمون کنه..

خدا کمکمون میکنی؟؟

پ.ن: ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه شب.. احساس خوشحالیم تموم شد.. همش از بین رفت.. هنوز همون بدبختیم که بودم.. اگه کسی با خوندن خاطرات من احساس میکنه که من دارم داشته هام رو به رخ کسی میکشم بیاد جای من باشه.. من هیچی نمیخوام.. من این زندگیمو نمیخوام.. من روحم تشنس.. من وجودم خالیه.. کاش.. کاش.. روزی هزار بار شایدم بیشتر میگم کاش.. کاش من این نبودم.. کاش نبودم..

+ نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 19:41 توسط نازی |

سلام سلام.. امروز روزه بدی نبود..

امروز صبح خودم به تنهایی بیدار شدم و هیچ کس تو بیدار کردنم از خواب هیچ نقشی نداشت!! دیشب خواب عجیبی دیدم٬ یعنی خنگ بود خوابم.. همه چیز توش بی ربط بود و هر بار هم که وسطش بیدار میشدم باز هم زود خوابم میبرد و هم دوباره ادامش رو میدیدم.. اونقدر بیدار شدم و خوابیدم که حتی یادم نیست احساس و فکری که تو خواب داشتم واقعاْ مال توی خوابم بوده یا موقع بیداری اون فکر رو میکردم.. هرچند که اصلاْ مهم نیست!!

دیروز که گفتم بابام رفت مشهد.. من و مامانم موندیم.. صبح مامانم تا ۱۰:۳۰ کلاس بود مثل همه ی روزای زوج.. من تنبل هم چون سر کار هم نرفتم نزدیکای ۱۰ بیدار شدم و شروع کردم حاضر شدن تا مامان که اومد بریم خرید.. معمولاْ خیلی حوصله ی خرید و بیرون رفتن با مامانم رو ندارم ولی امروز به خودم گفتم فعلاْ فقط مامانم رو دارم و اونم فقط نازی رو داره.. پس ناراحتش نکن دختر!! قرار بود بریم برا داداشیم کادو بخریم.. یه پلاک با آرم Peace میخواستم بخرم که میلاد نور یه مدلشو دیده بودم٬ میخواستیم جاهای دیگه رو هم بگردیم که ببینیم چی هست..

اول رفتیم گیشا رو گشتیم.. اول رفتم بند ساعتم رو عوض کردم که رنگش رفته بود و قرار بود آقاهه بیاره.. امروز آورده بود.. بعد هم گیشا رو گشتیم هیچی پیدا نکردیم.. قرار شد بریم تجریش تندیس رو بگردیم.. مامانم چون تو ماشین داشت ذرت میخورد یادش رفت بپیچه چمران شمال.. مجبور شدیم بریم کردستان شمال و بعد هم مامانم بی خبر از همه جا افتاد تو چاه آدرس دادن من و گول من رو خورد و از مسیری که من گفتم رفت در نتیجه کلی تو ترافیک بودیم.. تجریش هم کلی دنبال جای پارک گشتیم.. آخه مامانم از پارکینگ تندیس خوشش نمیاد.. اونجا رو هم گشتیم همون پلاکی که میلاد نور دیده بودم رو دیدیم ولی گرون تر میداد.. دیگه چیزی پیدا نکردیم.. نزدیکای ساعت ۲ بود رفتیم هیوا ناهار خوردیم.. من جوجه چینی میخواستم ولی نمیدونستم اون طرفا کجا داره.. فقط آیینه ونک رو بلدم که داره.. ایشالا یه وقت دیگه مامانم برام میخره!!

بعد از ناهار رفتیم میلاد نور.. اولش که چون ظهر بود اکثر مغازه ها بسته بودن.. انقدر اونجا چرخیدیم که همه باز کردن.. آخرم رفتیم همون پلاکی که اول دیده بودم رو خریدیم.. یه عروسک فسقلیه ناز هم خریدم.. برا تو ماشینم.. آقاهه گفت عروسکاش مهربونن گاز نمیگیرن شاخ هم نمیزنن.. ببینیم راست گفته یا نه.. من عاشق عروسکم.. ولی نه هر عروسکی!! فقط از عروسکای خیلی خوشکل خوشم میاد.. خیلی وقته تو فکرم یه مغازه باز کنم عروسک فروشی.. امروز به صورت جدی دربارش با مامانم حرفیدم.. ولی انگار اون جدی نگرفتش!! آخرم گفت به بابات بگو بهت سرمایه بده!!! خودم خیلی دوست دارم این کارو.. به نظرم کار خیلی شاد و متنوعیه!! «...» هم بهم میگفت که خیلی بهم میاد این کار.. میگفت اگه بخوام شروع کنم کمکم میکنه..

راستی امروز مامانم درباره «...» ازم پرسید.. منم کلی حرفیدم دربارش.. تا اونجا که فهمیدم مامانم خوشش میاد ازش.. گفتم بعضی وقتا با هم میحرفیم.. گفتم دلمون برا هم تنگ میشه.. گفتم فقط همدیگرو داریم.. ولی..

بگذریم..

امروز کلی سرم گرم بود.. ولی ته دلم غصه داشت.. مثل هر روز.. امروز کلی با مامانم خندیدیم و خوش گذروندیم.. ولی ته دلم غصه داشت.. این غصه ها از ته دلم بیرون نمیرن.. این حسرتا.. حسرت روزای خوب که گذشت و روزایی که انتظار داشتیم الآن خیلی قشنگ باشن ولی..

بگذریم..

میخوام دربارش حرف نزنم و بهش فکر نکنم.. میخوام خوش باشم بی غصه (عمراْ بتونم غصه های ته دلم رو نادیده بگیرم!!)

روز بدی نبود.. خیلی خستم.. برم پیش مامانم فیلم ببینم و بعدم بخوابم.. فردا میخوام برم ماشین سواری.. دلم برا ماشینم تنگ شده.. میخوام نینیشو بهش بدم.. کاش فردا هم سرم گرم باشه..

+ نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 21:16 توسط نازی |

سلام.. همونطوری که اون گوشه هم نوشتم اسمم قراره نازی باشه و میخوام اینجا اتفاقای روزانمو بنویسم.. یعنی اینجا یه جور گوشیه که حرفامو براش میزنم و براش تعریف میکنم کل روزمو.. حالا که تو نیستی (!) منم اینجا مینویسم شاید ..

فعلاْ زیاد رو قالب وبلاگم کار نکردم.. سعی میکنم قشنگش کنم..

اول یه مختصری از خودم میگم.. 22 سالمه و فوق دیپلم کامپیوتر دارم.. 1 سال و نیمه که تو شرکت بابام که یه شرکت پیمانکاریه ساختمونیه کار میکنم (کار حسابداری!!) و درسمم یه ترمه که تموم شده.. کنکور دادم ولی قبول نشدم آخه زیاد نخونده بودم و خیلی برام مهم نبود قبول شدن و نشدنم.. مدتیه تنها شدم (توضیح بیشتری نمیدم!!) برای فرار از این تنهایی حرفامو اینجا مینویسم و خودمو با کارای جدید سرگرم میکنم تا شاید آرامش دوباره بیاد سراغم..

امروز ۱۴ بهمن بود.. قرار بود کلاسم از امروز شروع بشه.. 3D Max ثبت نام کرده بودم .. صبح مامانم اومد بیدارم کرد (البته همیشه خودم بیدار میشم مامانم میخواست بهم یه خبر بده که بیدارم کرد) گفت امروز سرکار نمیری؟؟ (آخه چون محل کارم شرکت بابامه یه کم هتله!) گفتم چرا میرم.. گفت برف اومده یه عالمه.. همه جا سفید شده.. ناراحت شدم.. آخه امروز کلاس داشتم و کلاسمم بالای سعادت آباده.. وقتی اینجا اینجوری برف اومده معلومه که تا اونجا اصلاً نمیشه رفت.. اونم من که تا حالا تو برف رانندگی نکردم و بعید میدونم به این زودیا تجربه کنمش.. خلاصه بیدار شدم و دیدم بابامم که صبح یه قرار داشت که بره جاده قم قرارشو کنسل کرده به خاطر برف (دیدی آخرشم برف بازی نکردیم؟؟) حاضر شدم و با بابام رفتیم سر کار.. قرار شد اگه کلاسم کنسل نشد آقای «ا» منو ببره کلاس و شبم یا بابام بیاد دنبالم یا خودم برم خونه..

رفتیم شرکت.. برف خیلی خوشگلی میومد ولی به سمت شرکت که میرفتیم برف کمتر بود آخه شرکتمون شرق تهرانه.. رسیدیم سر کار.. کار زیادی نداشتم، خودمو یه کم سرگرم کردم و چند تا از سندا رو زدم بعد بابام اومد و گفت دوربینی که خریده بودیم یه مموری 1 گیگ هم جایزه داشته میخوام برم بگیرم میای؟ گفتم آره.. رفتیم مموری و گرفتیم و اومدیم.. تو راه از کلاسم زنگ زدن و گفتن کلاسم از 21 بهمن شروع میشه! (اینم از تنها دلخوشی و تغییرمون!!) پسر عموم هم تو شرکت ما کار میکنه اونم اومده بود وقتی برگشتیم.. بعدم ناهار خوردیم و بعد از ناهار باز بیکار بودم.. سرمو گذاشتم رو میز یه نیم ساعتی خوابم برد که آقای «آ» زنگ زد و یه کاری داشت بیدار شدم و کار رو انجام دادم.. باز بیکار شدم.. پسر عموم داشت با کامپیوترش بازی میکرد و منم نگاه میکردم که بابام چند تا نامه داد تایپ کنم و سرگرم شدم.. همه ی کار امروزم همین بود!! بعد هم ساعت 5 اومدیم خونه..

مامانم خونه تنها بود (دو تا برادر دارم که یکیشون تبریز دانشجوس و یکی هم مشهد کار میکنه..) خونه هم اتفاق مهمی نیفتاد.. مامان و بابام چند روزه با هم قهرن.. میشینن اونجا مامانم با لب تاپش کار میکنه و بابامم تلویزیون میبینه!! نه حرفی٬ نه چیزی.. خونه مثل قبرستون شده!! هیچ کس با کسی کاری نداره.. منم حوصله ندارم.. به کامپیوترم پناه میارم.. بابام شب قراره بره مشهد.. در نتیجه منم فردا سر کار نمیرم.. بابام که نباشه منم کاری ندارم معمولاً.. آخه آقای «م» هم که همکارمه امتحان داره تا 5 شنبه نمیاد.. جمعه داداشم از تبریز میاد.. تولدشم هست.. احتمالاْ فردا با مامانم میرم بیرون که براش کادو بخرم.. خدا کنه یه چیز خوب پیدا کنم..

منتظرم تا شب شه و موقع خوابیدن شه.. چقدر امروز مهم بودما!! چقدر زندگی هیجان داره و واقعاً چقدر ذوق دارم برا ادامه دادنش..

به امید تغییر..

+ نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 21:38 توسط نازی |

به نام آنكه اگر اشك را نمی افرید عشق همچنان در آتش وداع می سوخت..

سلام.. من نازیم.. یعنی اینجا اسمم نازیه.. 22 ساله و فوق دیپلم کامپیوتر و حسابدار یه شرکت پیمانکاری..
میخوام اینجا خاطراتم رو بنویسم.. یعنی در واقع خاطره که نه.. روزمرگیهامو مینویسم شاید زودتر بگذرن..